تبليغاتX
پسری که دیگر شر نیست


پسری که دیگر شر نیست

گفتم شاید بیای اینجا یه سر بزنی چشم انتظاری خیلی سخته خودت اینو خوب میدونی



نمي نويسم .....

چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني!

حرف نمي زنم ....


چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي!

نگاهت نمي کنم ......

چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني!

صدايت نمي زنم .....

زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است!

فقط مي خندم ......

چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام.

نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 12:1 توسط سمیه| |

این همه ساله دارم با یادت زندگی میکنم همیشه آرزو میکنم که فقط یک بار هم شده بتونم دوباره راست راستی ببینمت فقط یکبار، دیگه شاید اون زمان راحت راحت بشم.

شاید بعد دیدنت دیگه کاری تو این دنیا نداشته باشم و همه آدماشو ول کنم و اونام از دست من راحت بشن.

بیچاره مادرم

چه آرزوهایی که نداره

روم نمیشه بهش همه چیز رو بگم

هر موقع میخواد صحبت کنه یه جوری بحث رو می پیچونم و پا میزارم به فرار و همیشه ام بهم میگه ای دختر  ...

امشب چقدر راحت نوشتم اون جوری که دلم میخواست

شاید اونهای که همیشه منو مثل یک کوه استوار فرض میکردنند تعجب کنن

اشکال نداره بذار هرجوری دلشون میخواد فرض کنن

فکر میکنم اگه یه روز حرفای دلم رو خالی کنم جسمم اندازه یه کاه وزنش بشه اون وقته که میشه پرواز کرد تا بیکرانها ولی این بار سنگین رو به کی بدم؟

کجا بذارم ؟

فکر میکنی بشه یه روز این همه حرف رو از درونم بیرون بیارم؟

شایدم روز به روز به این حرفها اضافه بشه و سنگینیش باعث بشه هی منو و تو بیشتر تو خاک فرو بریم تا روزی که من و تو و اون حرفها به زیر خروار ها خاک مدفون بشیم بدون اینکه کسی از ما خبر دار باشه

عیبی نداره روزگاره دیگه

نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 23:49 توسط سمیه| |

علی جان برای تو که حکایت بی انتهای عشقم هستی می نویسم که دوستت دارم و ۳۱ شاخه گل سرخ را در سبدی آکنده از صفا به همراه قلب مملو از عشقم تقدیم تو می کنم و ۳۱ کبوتر سفید را در آسمان عشقم رها می کنم تا

 

همگی 14 تیر ماه زاد روز سبزت را تبریک گویند!

نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 13:20 توسط سمیه| |

و بعد از رفتنت....

شبی از پشت يک تنهايی نمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نيلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم

پس از يک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بين گلهايی که در تنهايی ام روييده بود با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی

دلم حيران و سرگردان چشمانيست رويايی

و من تنها برای ديدن زيبايی آن چشم

تو را در دشتی از تنهايی و حسرت رها کردم

همين بود آخرين حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشمهايم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشيد وا کردم

نمی دانم چرا رفتي،نميدانم چرا،شايد خطا کردم

و تو بي آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا ،تاکی،برای چه؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می باريد

و بعد از رفتنت يک قلب دريايی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتنت آسمان چشمانش خيس باران شد

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد

من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دريا چه بغضی کرد

کسی فهميد تو نام مرا از ياد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز ياد مرا با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته چشمان زيبای توام

برگرد!!!

برگرد!!!

ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از اين همه طوفان وهم و پرسش و ترديد

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت

تو هم در پاسخ اين بی وفايی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی مابين اشک و حسرت و ترديد

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است

و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل

ميان غصه ای از جنس بغض کوچک يک ابر

نميدانم چرا،شايد به رسم و عادت پروانگيمان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم.

 

نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 15:43 توسط سمیه| |

 

 سلام عزیز مهربون اجازه هست بشم فدات ؟

 

 اجازه هست تو شعر من اثر بزاره خنده هات ؟    

 

 شب که میاد یواش یواش با چشمک ستاره هاش ،

 

 اجازه هست از آسمون ستاره کش برم برات ؟   

 

 اجازه هست بیام پیشت یه کم بگم دوست دارم ؟

 

 تو هم بگی دوستم داری ، بارون بشم دل ببارم ؟

 

 بریم تو باغ اطلسی ، بی رنج و درد بی کسی ،    

 

 بهت بگم اجازه هست گل روی موهات بزارم ؟

 

 اجازه هست خیال کنم مال منی تا همیشه ؟

 

 خیال کنم ، دل من و با رفتنت نمی شکنی ؟   

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 16:29 توسط سمیه| |

چشم چشم :دو ابرو

نگاه من به هر سو

پس چرا نيستي پيشم؟

نگاه خيس تو کو؟

گوش گوش دوتا گوش.

دو دست باز يه اغوش .

بيا بگير قلبمو.

يادم تو را فراموش...؟

چوب چوب يه گردن.

جاي نري تو بي من.

دق مي کنم ميميرم.

اگه دور بشي از من .

دست دست دو تا پا.

ياد تو مونده اينجا.

يادت مي ياد که گفتي:

بي تو نمي رم هيچ جا....؟

من؟ من؟ يه عاشق.

همون مجنون سابق

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 13:46 توسط سمیه| |

سلام.

این پستم فقط برای جواب دادن به المیراست.

المیرا جان علی من یا بهتر بگم علی انصاریان یک فصل اومد استقلال اما هیچ وقت استقلالی نشد.

این موضوع خیلی واضح بود از سبک بازی علی و حتی حرفهاش میشد فهمید که تو دل علی چی میگذره.

شما فقط یک فصل علی رو داشتید اما ما یک عمر اونو داشتیم.

هنوز هم که هنوزه علی سرخ دله اگه نبود بازم تو تیمتون می موند اما اون تیم عزیز و بزرگ استیل آذین رو ترجیح داد چون تیم پرسپولیسی ها و سلطان بزرگشون بود و با تن پوش سرخ

همین.

نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 13:20 توسط سمیه| |

اینم آخرین پست 86

 

سلام به همگی

 

فقط اومدم تا پایان سال 86 و شروع سال 87 رو به همتون تبریک بگم  و برای همتون هم آرزوی پیروزی و بهروزی و سلامتی دارم

 

 

و اینم به علی عزیزم  میگم که امیدوارم سال 87 براش پر از پیروزی باشه و به اون آرزوهایی که تو دلشه برسه  و بدونه که همیشه برام بهترین و برترین و عزیزترینه

 

 

 

"علی عزیزم سال نو مبارک"

 همین

 

سال نو همتون هم مبارک .

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 13:57 توسط سمیه| |

 

 که چقدر لذت بخش و گوارا است 

با یاد کسی زندگی کنی که هیچگاه نداند که تو چه مشتاقانه منتظر دیدنش یا خبرش می مانی

نمی دانی  ...

چه قدر آرام بخش است نام او را آهسته در کنج خلوت و تنهایی خود بر زبان جاری کنی و به آسمان پرواز کنی 

و سخت است این که این راز را بپوشانی و با سختی تمام خود را با محیط وفق دهی .

»» باور کن زجر آور است  «« 

شب را خیلی دوست دارم چون تو در آن جاری هستی،چون وجودت حس می شود ،چون غمت با ماست .

نمی دانم می خواهم چه بگویم  !!

دیگر قلم هم نمی تواند مرا یاری کند انگار مثل من از غم بزرگی رنج می برد .

به خاطر آسمان ابری قلبم  ،

می خواهم اوج بگیرم تا جایی فراسوی زمانها با تو همسفر خواهد شد 

تو نیز خواهی آمد  .............  !!

 

 

نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 20:50 توسط سمیه| |

 

بقیه اش هم اینجاست

http://www.aliansarian.ir/

نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 11:21 توسط سمیه| |

 

ضيافتهاي عاشق را

خوشا بخشش خوشا ايثار

خوشا پيدا شدن در عشق

براي گم شدن دريا

چه دريايي ميان ما

خوشا ديدار ما در خواب

چه اميدي به اين ساحل

خوشا فرياد زير آب

خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن

خوشا مردن خوشا از عاشقي مردن

اگر خوابم اگر بيدار

اگر مستم اگر هشيار

مرا ياراي بودن نيست

تو ياري كن مرا اي يار

و اي خاتون خواب من

من تن خسته را درياب

مرا هم‌خانه كن تا صبح

نوازش كن مرا تا خواب

هميشه خواب تو ديدن

دليل بودن من بود

چراغ راه بيداري اگر بود

از تو روشن بود

نه از دور و نه از نزديك

تو از خواب آمدي اي عشق

خوشا خودسوزي عاشق

مرا آتش زدي اي عشق

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 14:49 توسط سمیه| |

 

او هنوز هم وقتی از کوچه های بی صدا می گذرد دوست دارد نام تمام ستاره ها را به خاطر بسپارد و به بوی درختان ناشناس عادت کند. پسری که در این سالهای دوزخی، بارها و بارها از دامنه های باد گذشته و به سوی قله های بلند رهنمون شده است، هنوز هم حسی غریب در حفره های استخوانی اش شعله می کشد و هنوز هم نام تمام جنگل ها را به حافظه سپرده است.

گرچه در این یکسال از نیمکت آتشین عشق بسیار دور بوده تا هیچ فانوسی در آسمانمان نسوزد، اما خب، او آنقدر عاشق بود که پلک های خود را در آیینه بشوید و برای پرندگانی که از رژه ای روشن بر می گشتند دست تکان دهد.

علی انصاریان نامش را روی در و دیوار تمام قلب ها حک کرده است، وقتی ماه میهمان پیشانی اوست و وقتی در تابستان سمج او با چشمهایش سایه های مچاله را کلافه می کند، می توان به این نتیجه رسید که آفتاب با لبخند چشمانش شروع می شود.

 

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 0:39 توسط سمیه| |

 

همه می پرسند:

چیست در زمزمه مبهم آب ؟

چیست در همهمهء دلکش برگ ؟

چیست در بازی آن ابر سفید ؟

روی این آبی آرام بلند ؟

که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال.

چیست در خلوت خاموش کبوترها ؟

چیست در کوشش بی حاصل موج ؟

چیست در خنده جام ؟

که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری.

نه به ابر    

نه به آب  

نه به برگ  

نه به آن آبی آرام بلند 

نه به این خلوت خاموش کبوترها  

نه به این آتش سوزنده که لغزید به جام.

من به این جمله نمی اندیشم  

من مناجات درخت را هنگام سحــــــر

رقص عطر گل یخ را با باد  

نفس پاک شقایق را در سینه کوه 

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاینده هستی را در گنــــدمزار       

گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل

همه را می شنوم می بینم

من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم  

همه وقت همه جا    

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم   

 تو بدان این را تنها تو بدان     

تو بیا

تو بمان تنها تو بمان   

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب    

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند     

اینک این منم که به پای تو در افتادم باز    

ریسمانی کن از موی دراز     

تو بگیــر تو ببـــند    

تو بخــواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو   

قصه ابر هوا را تو بخوان    

تو بمان با من تنها تو بمان     

در دل ساغر هستی تو بجوش  

من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست             

آخـریـن جــرعه ایــن جـــام تهی را تو بنوش

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 13:0 توسط سمیه| |

سلام.

دوباره شروع کردم به نوشتن  اونم واسه کسی که خیلی دوستش دارم

 

سال گذشته همین وبلاگ  رو با همین اسم و نام کاربری مدیریت می کردم  که حذفش کردم  بخاطر یه سری مسایل که دلیلش رو دوستان قدیمیم  همونایی که مثل من واسه علی  می نوشتن می دونستن

 

اما از شما چه پنهون  وقتی یک هفته پیش وبلاگ شراره  رو بعد از چند وقت دیدم بازم هوایی شدم  که دوباره بنویسم اما اینبار قرص و محکمم و به راحتی هم حذفش نمی کنم

 

دلم خیلی گرفته  ،دلم خیلی واسش تنگ شده  ، از وقتی که رفتن تیم عزیز استیل آذین  ندیدمش  ؛ تنها دل خوشیم این بود که یکبار در هفته میبینمش  که اونم ازمون گرفت  اما خیالی نیست ما اینقدر دوستش داریم  که حتی اگه نبینیمش هم بازم دیوونش بمونیم

 

خیلی دوستش دارم دلیلش هم نمیدونم  یعنی نه اینکه ندونم اما دلیلم واسه خیلی ها قانع کننده نیست  و خیلی ها دلیلم رو قبول نمی کنن که اصلا مهم نیست

 

5 ساله که شده نفسم  ، شده همه چیزم  ، حتی شده زندگیم  و باور کنید بابت این موضوع به خودم می بالم

 

امیدوارم همیشه زنده باشه و همیشه علی انصار؛ علی تیفوسی؛ علی گتوزو و علی انصاریان قلب من بمونه.

 

با تمام خوبی هاش و بدیهاش؛ مردی هاش و حتی بی اعتنایی هاش دیوونه وار دوستش دارم.

 

همین  

 

علی یارتون

 

شب رفتنت :

شب رفتنت عزیزم هرگز از یادم نمیره

واسه هر کسی که می گم قصه شو آتیش می گیره

دل من یه دنیا خون بود

چشم تو یه دنیا تردید

آخرین لحظه نگاهت غصه داشت باز ولی خندید

شب رفتنت یه ماهی توی خشکی رفت و جون داد

زلزله خیلی دلارو اون شب از غصه تکون داد

غمها اون شب شیشه های خونه رو زدن شکستن

پا به پام عکسهای نازت اومدن تا صبح نشستن

تو چرا از اینجا رفتی

تو که مثل قصه هایی

گلم از چه چیزی باشه

نه بدی نه بی وفایی

شب رفتنت نوشتی شدی قربونی تقدیر

نقره ای اشکهای من شد دور گردنت یه زنجیر

شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشکی بودن

قحطی سپیدی ها بود همه انگار مشکی بودن

شب رفتنت که رفتی گفتی دیگه چاره ای نیست

دیدم اون بالاها انگار عکس هیچ ستاره ای نیست

شب رفتن تو یاسها دلم رو دلداری دادن

اونا عاشقن ولیکن تنها نیستن که زیادن

بارون اون شب دستشو از سر چشمام بر نمی داشت

من تا می خواستم ببارم هر کسی می دید نمی ذاشت

شب رفتن تو رفتم سراغ تنها نوارت

اون که واسم همه چی بود آره تنها یادگارت

سرنوشت ما یه میدون زندگی اما یه بازی

پیش اسم ما نوشتن حقته باید ببازی

شب رفتن تو خوندن واسه من همه لالایی

یکی می گفت که غریبی یکی می گفت بی وفایی

شب رفتن تو ابر ها واسه گریه کم آوردن

آشناها واسه زخم وا شدم مرحم آوردن

شب رفتن تو تسبیح از دست گلدونا افتاد

قلب آرزوهام انگار واسه ی همیشه وایساد

شب رفتن تو غربت جای اونجا اینجا پیچید

دل تو بدون منظور رفت و خوشبختیمو دزدید

شب رفتن تو دیدم یکی از قناری ها مرد

فرداش اما دست قسمت اون یکی رم با خودش برد

شب رفتن تو چشمات راست راستی چه برقی داشتن

این همه آدم چرا من ؟ پس با من چه فرقی داشتن

شب رفتنت پاشیدم همه اشکامو تو کوچه

قولت رو آروم گذاشتم پیش قرآن لب تاقچه

شب رفتنت دلم رفت پیش چشمهایی که خیسن

پیش شاعرایی که دایم از مسافر می نویسن

شب رفتن تو دیدم تا که غم نیاد سراغت

هیچ زمان روشن نمیشه واسه ی کسی چراغت

شب رفتن تو دیدم خیلیه غمهای شاعر

روی شیشمون نوشتم می شینم به پات مسافر

برو تا همه بدونن سفر هم اون قدا بد نیست

واسه گفتن تو اما هیشکی شاعری بلد نیست

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 21:10 توسط سمیه| |


Design By : Night Skin